دختري را ديدم كه بر چهار راهي ايستاده بود و با مرد ميانسالي كه در خودروي 206 نشسته بود بحث ميكرد. از فردي كه در جريان ماجرا بود پرسيدم . گفت: دخترك بدكاره است .. او حاضر شده در قبال مبلغي اندك خودش را بفروشد.. وقتي فهميدم به غيرتم برخورد .ميخواستم به او كمك كنم ..تا حد اقل امروز اين كار را نكند. دست در جيب كردم .. ديدم منهم جيبم خاليست خجالت كشيدم..
شرم كردم .. چشمانم را دزديدم و رفتم........
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر